هر ساله و در برخی روزهای هفته در تهران آلودگی هوا به اوج می رسد و در روزنامه ها و رسانه ها می نویسند که هوای تهران شرایط بحرانی را سپری می کند و دود و ماشین در خیابان های شهر چهره شهر را عوض می کند و گویی تمام انسانها و موجودات زنده در تهران یا باید با ماسک به زندگی ادامه دهند و یا اینکه برای مدتی تهران و محل زندگی خود را ترک گویند و به جایی بروند که فقط و فقط بتوانند تنفس کنند.
27 اسفند 86 ساعت 20/21 شب است اهواز را به سمت تهران ترک می گوئیم، می خواهیم امسال را عید در کنار مامان و بابا باشیم.
28 اسفند ساعت 10 صبح احتمالا شهرری هستیم ، تانکرهای آب و کولرهای آبی بر روی تمام پشت بام های خانه ها وجود دارند و خانه های بتنی را تزئین کرده اند ، زباله های انباشته و علفهای هرز در کنار ریل آهن و مردی که یک کیسه برسردارد که انگار از زباله های کنار ریل قطار خرت و پرتی را جمع کرده تا بفروشد و نانی در بیاورد.
وضع مالی خوبی ندارند و این را می توان از نگاه ها و پاپتی بودن بچه ها فهمید، به جرات می توان گفت به گونه ای به قطار نگاه می کردند که انگار حسرت سوار شدن بر آن مثل یک زخم چرکین بر تن آنها نقش بسته بود .
قطار در حال حرکت است، لوله های عظیم و بزرگ و زنگ زده که مشخص نیست چرا اینقدر زیر باد و بارون مانده اند تا زنگ زده اند و انباری که جعبه های فراوان و چوبی در دل خود جای داده و سیم خاردارها محافظ آنها هستند و تیر برقهایی که چراغهایشان شکسته است و پرندگان یک پای ثابت مهمانان همیشگی این تیر برقها هستند و جوجه هایشان در آنجا به دنیا آمده اند و رشد و نمو کرده اند.
ماشین های فراوان از رده خارج شده و آن طرف تر پارکینگ های خالی یک شرکت که تمامی وسیله های نقلیه آن مثل اینکه شده اند وسیله نقلیه شخصی برای رفت و آمد و مسافرت مدیران و مهندسان شرکت.
خانه ای که متروکه است ولی اگر دقت کنیم چراغ نفتی را در پنجره آن می بینی، در کلبه ما رونق اگر نیست صفا است ، آنجا که صفا است در آن نور خدا است، مطمئنا همین گونه است و خانه نباید آنقدر مجلل باشد که برای رفتن به سرویس بهداشتی از 3 سالن . یک حیاط 200 تا 300 متری عبور کرد.
ساختمان شیک و مجلل راه آهن با سرامیک و سنگ های گرانیتی گرانقیمت می خواهد به ما بفهماند که تهران اینی نبود که ما می گفتیم باید وارد شوی تا دنیایی پرهیاهوی مرکز و پایتخت کشورت را ببینی ، اینجا چقدر با حاشیه فرق می کند، دیگر اینجا باید برای رد شدن از یک چهار راه حتما چند دقیقه ای را پشت چراغ قرمز بمانی برعکس حاشیه که چراغ همیشه سبز و خلوت است.
آپارتمان ها و برجهای سر به فلک کشیده که فقط و فقط انسانها را دریک جا جمع می کند ولی حتی نمی دانیم و نمی دانند اسم و فامیل همسایه طبقه پائینی و یا حتی کنار دستی چیست؟
به کارخانه دیگری می رسیم مرغابی که در دل آن شاید صدها کیلو آهن پاره وجود داشته باشد ولی خبری از آب و بازی بچه ها نیست، تا دیروز این مرغابی در پارکها پذیرای صدها کودک بود ولی امروز .....
کلاغ ها در درختان لانه کرده اند و خود را آماده زندگی مشترک کرده اند، صدای بلندگوی راه آهن مسافران محترم به تهران خوش آمدید، مقصد ما کرج است.
از پله برقی دورن ایستگاه راه آهن بالا می رویم و به سالن انتظار می رسیم، غرفهای رنگاوارنگ و صدای موسیقی و رانندگان زیادی که فقط دربستی مسافر می برند و در غیر اینصورت باید سوار اتوبوس و یا به دنبال تا کسی بگردی که مثل گشتن سوزن در انبار کاه است.
بالاخره هر جوری است سوار اتوبوس می شویم تا به ایستگاه مترو برویم، حسرت می خورم، اهواز با این همه ثروت و دارایی کجا و تهران کجا- اهواز مترو ندارد و تهران 4 تا 5 خط مترو که تمام شهر را در بر می گیرد و به کرج هم می رسد.
زندگی در تهران پرهیاهو و سخت است ، ولی باید زندگی کرد، خوشبختانه آنجا از گرد و خاک خبری نیست، خیابانهای سطح شهر تمیز و ماشین شهرداری در حال رفت و روب است و مغازه ها و دکان هایی که تغییر شغل چند روزه داده اند و ماهی و سبزه و وسایل سفره عید می فروشند و بازار آنها هم داغ داغ است.
هوای تهران بعد از ظهر احتمال دارد آلوده باشد ، این صحبت یکی از مسافران درون مترو است، چون دم عیده مردم به بازار می آیند و می خواهند خرید کنند و ماشین های زیادی به شهر می آید پس احتمال آلودگی هوا بالاست ، آری اینجا شهر دود و ماشین است.
صادقیه و بعد از آن کرج و میدان شاه عباسی، خیابان پدیدار و دیدار با مامان و بابا، آب و هوای آنجا از اهواز بهتر است و شهر شلوغ تر و نمی توانی تا ساعت یک شب به راحتی در خیابان عبور کنی، دم عید است باید مردم بپوشند و بگردند آن هم بهترینها را البته اگر...
نوشته شده توسط میثم حلالی نصب در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 15:45